رضا قلى خان ( هدايت )
153
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
پچكم بفتح اول و كاف به وزن شبنم بمعنى خانهء تابستانى و خانهء كه اطراف آن را شبكه كرده باشند و ايوان و صفّه و باركاه را نيز كويند رودكى كفته شعر از تو حالى نكارخانهء جم * فرش ديبا كشيده برپچكم فخرى كفته شعر آنكه از نوبهار معدلتش * همه آفاق كشت چون پچكم و آن را پشكم نيز كفتهاند و بعضى پيكم بجاى جيم و شين ياى تحتانى آوردهاند و ظاهرا شين را بتصحيف پا آوردهاند چنان كه ناصرخسرو كفته شعر بسى رفتم پس آز اندرين پيروزه كون پيكم * كم آمد عمر و نامد مايه آزو آرزو را كم پچل بر وزن كچل شخصى را كويند كه پيوسته لباس خود را ضايع كند و چركين و پليد باشد پچم بكسر اول بر وزن شكم كارى را كويند كه با نظام و آراستكى باشد و امر بچميدن هم هست يعنى بخرام حكيم منوچهرى در خطاب بمركب خود كفته شعر بچركت عنبرين بادا چراكاه * بچم كت آهنين بادا مفاصل و چميدن خراميدن بناز را كويند پچواك بفتح اول و سكون دوم كسى كه زبانى بزبانى ترجمه كند و آن ترجمه را بالفتح بچوه كويند پچيز بر وزن ستيز كهين و كوچكترين و كمينه و كمترين هر چيز را كويند نمايش بيست و دويم در باى ابجد با خاى نقطهدار بخار بضم بر وزن دچار بمعنى علم و فضل است حكيم فرخى سيستانى كفته فخر كند روزكار تو به تو زيراك * اصل بزركى توئى و اصل بخارى بخارا نام شهريست مشهور و از معنى بخار كه علم باشد ماخوذ است چه علما و فضلا و اهل علم در آن بسيار بودهاند مولوى معنوى كفته آن بخارا معدن دانش بود * پس بخارائيست هركه آنش بود هم او كفته شعر اى بخارا دانش افزا بودهء * ليك از من عقل و دين بربودهء و آن را بخاراى شريف كويند يازده دروازه و دو صد مدرسه بزرك و كوچك هفت مسجد جامع بزرك و چهل كرمابه و صد و پنجاه سراى تجار دارد و دورهء ارك آن شهر يك فرسنك و يك دروازه روى به مغرب دارد و كرداكرد حصار شهر چهارده هزار و سيصد و هفتاد و دو قدم به تخمين آمده است و فاصلهء سمرقند و بخارا بمسافت سى و هشت فرسنك و طول بخارا يك ماه راه سمرقند قدرى از آنجا كوچكتر است در توران بزركترين شهر آن بلاد است اما در تركستان شهر از آن مهتر بسيار است سمرقند و بخارا به خوبى و آبادى مثل است شعر حافظ شيرازى مشهور است اكر آن ترك شيرازى بدست آرد دل ما را * بخال هندويش بخشم سمرقند و بخارا بخت به وزن سخت و بمعنى آثار سعادت است و عموما در خير و شر استعمال مىشود و بمعنى طالع مشهور است چنان كه كفته شعر ديدار شد ميّسر بوس و كنار هم * از بخت شكر دارم و از روزكار هم هم حافظ كفته ما آزمودهايم درين شهر بخت خويش * بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش و ديوى را كويند كه در خواب آدمى را فروكيرد و در حقيقت آن مرضى است كه مادهاش بلغم است با غلبهء سودا و عوام كمان ديوى كردهاند و آن را بخت و بختك و فرنجك كفتهاند و بضم اول پسر و بعضى كفتهاند بنده و اين اصحّ است و شتران بختى و بفتح بمعنى بهره و حصه نيز آمده و جانورى بوده شبيه بملخ آذرى طوسى كفته شعر دابهء ديكر است بختش نام * چون بميرد شود هوام و سوام و نام مخرّب بيت المقدس كه آن را بضم اول بخت النرسى مىخواندند و بخت النصر به صاد معرب و مقلوب نرسى است و به اين نام دو تن بودهاند اول بخت النرّسى بزرك از پادشاهان كلدانيون به نينوى و آن مردى عادل بوده دويم خرابكننده بيت المقدس است و ظالم بوده در ميانه اين دو نفر دويست و چهل و سه سال فاصله بوده ثانى را كويند مسخ شده است در تواريخ مسطور است بختكار بر وزن كفت يارنطول را كويند و آن دوائي چند است كه با هم بجوشانند و بدن بيمار را بدان بشويند بختو بضم اول و سكون ثانى و فوقانى بواو رسيده هر چيز غرّنده را كويند عموما و رعد را كويند خصوصا و آن را به فارسى تندر كويند رودكى كفته شعر چون ببانك آيد از هوا بختو * مىخورد بانك چنك و رود شنو فخرى كفته شعر زرشك كلك تو ناله كند ابر * كه خلقش نام كرد ستند بختو در فرهنك بجاى تا نون آورده بمعنى هر چيز غرّنده عموما و رعد خصوصا چنان كه مرقوم شد و بختوه و بختور باضافه ها و راء ذكر كرده و همه بتصحيف خواندهاند اما در نسخهء معتبره مثل تفسير ابو الفتح رازى و در سامى فى الاسامى بمعنى برق كفتهاند و اعتماد بر قول